سلام دوستای خوبم
از اینکه چند ماه بود مطبلی ننوشتم عذر خواهی میکنم
آخه فصل تازه و جدیدی رو تو زندگیم شروع کردم
فصلی که اکثر قریب به اتفاق ما آدمها به اون میگیم بخت!
۱۱ اردیبهشت امسال عقد کردم و
به لطف خدای بزرگ از این فصل جدید راضیم
میام و مطالب جدیدم رو مینویسم
شایدم یه وبلاگ جدید راه انداختم با مطالب جدید
منتظر نظراتون هستم
دوستت دارم بخاطر صداقتت و پاکی وجودت
می خواهمت زیرا ذهنم را پر کرده ای از حس زیبای
دوست داشتن و عاشق شدن
عشقی سرشار از آرامش ذهن و تن
می پرستمت بعد از خدایی که ما را
برای هم آفرید ای هستی من
دل من خسته شد از فاصله ها
این چه دوریست که پایانی ندارد
غم هجران تو تا کی ای امیدم؟؟
این دلم بی تو که سامانی ندارد
می فرستم بوسه ای گرم در خیالم
ای دریغا بوسه ام مأمن ندارد
من گرفتار تو و تو بی خیال از حال من
ذره ذره سوختم این سوختن پایان ندارد
در یادمی هر لحظه و هر جا
من با توام نزدیکتر از رویا
دور از تصور نیست این عاشق شدن
در فکر من هست لایقتر شدن
از من نکن دوری ای جانان من
عشقم صبوریست در بازار غم
کوته کنم آواز تا تو بگذری
از خاطرم خندان تو با دلبری

و عشق ، زیبا زیستن است و عشق فکر کردن به توست
"و عشق صدای فاصله هاست" همانطور که سهراب گفت
من از تو دورم اما در کنارت هستم!!!
کنار پنجره زیبایی شب را می نگرم و تو را ، ماه را !
تو عشق من هستی و من عشق تو ،می ستایمت و تو مرا
همانگونه که می خواهیــم
من عاشقت هستم و تو ...
امشب قصۀ عشق می سرایم برایت ، زندگیم از آن تو ، اما تو از آن من
من با تو قصۀ عشقم جریان گرفت
من هستی ام با وجودت ریشه گرفت
پس بدان بی تو نابود خواهم شد
فراوان دوسـتت دارم و ای کاش
ای کاش می دانستم تو ...
ماه من نگو که در راه عشق تو خطا کردم
با من حرف بزن هر چه می خواهی بگو اما نگو
مرا نمی خواهـــی


هنگامی که باران گونه های خیس مرا می شست
و من در تصویر چشمان تو
نظاره گر چشمان زیبای تو بودم
چه تلخ بود حس رفتن و جدا شدن ،
اما همين بود كه بايد درك مي شد حسي باور نكردني
هرچه قدر غريب اما بايد درك مي شد!!!
مغزهایی همه گیج و مبهم
باوری باطل در فراسوی خیال
کج روی تا مرزهای جنون
فروش وجدان تا آخر ماندن
گفتگوی خام از دروغی بزرگ
آهسته قدم زنان تا شمارش آراء
تا کجا باید رفت اینچنین
سرگرم حسرت ماندند چشمان بی فروغ
با دهانی باز از چرایی مبهم در سکوت
دروغی از اعماق دل پلید
چه کردند با سپیدی دلشکسته ای غریب
تا به کی این همه نجوای پر فریب
در گوش های نشکفته از زیبایی غرور
فراموشی سرخی شرم بر گونه های لطیف
سخن سخن سخن
چه گفتند سخن در هاله ای از غم فردا
چه گوید پاسخ این همه فریب ؟
تا به کی دروغ و فریب گذشتن از مرزهای رقیب
در فراسوی خیال و خواب شکنجه در برابر خاک
بوسه بر دستان مرگ فرار از این همه نیرنگ
چه سود؟! به دار آویختند شرف را چه زود
با چشمهایی برون از جایگاه عدل در هاله سرخ وحشت فردا
فکرها همه شدند باطل
این است پایان این ماجرا !
آه از دل من ، قطره اشکی روی دفتر من
آه از نهادم آه از وجودم ، آه از دل من
اشکم نریزد گر دل نسوزد
دل غصه دارد آه از شب من
زندگی دانی چیست ؟
غصه خوردن است و معنای آن نیست
گرچه دانم روزی جدائی ست
فکر من از تو هرگز جدا نیست
این قلب گواهیست
شکستن قلبم در گرو جدائیست

با نگاهت محبوبم دلم آرام می شود
گر نگاهم نکنی این دل پریشان می شود
بازگرد و روح من بین که چگونه خستس
این غم دوری تو باعث جان کندنم است
این دلم گر تو نباشی آتش می گیرد
هر دم لحظه به لحظه فوران می گیرد
این بهار و نو شدن بی تو چه حاصل دارد
رنگ مهتاب شبم رنگی باطل دارد
تو بیا هر چه بگویی من به قربانت کنم
جان و دل را من به یک جا به قربانت کنم
گل و گلشن همه را من به تو تقدیم کنم
تا به آن نرگس چشمت دل خود شاد کنم
و به جایی روم که تنها صدا ، صدای گریه گلهای اشک باشد
تنها ترانه ، آواز پرندگان مست باشد
تنها رهگذر ، نسیم وزنده باشد
تنها همدم قاصدکی باشد که به من بگوید :
بمان ،
اینجا بمان که تنها تویی ساکن این دیار!
روزی که تو رادیدم دل از همه بستم من
مهر تو به جان خود آن روز خریدم من
روزی که تو را دیدم عشق تو وجودم شد
لبخند پر از مهرت تمام امیدم شد
روزی که تو را بینم دل از همه خواهم شست
مهر تو به جان خود خواهم خریدن من

خالی از لطفست این دنیا ، وفایت را ز کف دادم
شب سرد و زمستانی ، بهارت را زکف دادم
چگونه عاشقت باشم ،که مهرت را زکف دادم
طلوع عشق سر آمد ، غروبت را به من دادی
آری عاشق نبودی تو ، ندایت را زکف دادی
عاشقم عاشق تو عاشق دیدار پی در پی
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق اشک شوق دیدارت
عاشق ستارۀ دم صبح
عاشق پرستوی عاشق!
عاشق بوییدن گل قرمز![]()
عاشق هوای بوسۀ تو
عاشق هر چه نام توست بر آن
آن وقت که صدای آرام تو در گوش عقاقی های تازگی زمزمه می کرد
من در پی نوری بودم که گاه و بیگاه
حجوم خستۀ دردی را بسویم روانه میکرد ، اما من
دَم نمی زدم چرا که فقط در پی نوری بودم
که از عشق خالص سرچشمه گرفته بود
عشقی خالص که تنها مبدأ آن رو به خدا و مقصدش به بهشت باشد ،
می خواهم که بنده ای مخلص از برای خداوند خود باشم ،
می خواهم که بدیهای درونم را با همین باران بهاری بشویم
و پاک گردم و زیبا گردم از هر چه زشتی است ،
..:کمک کن مرا ای پروردگار مهربان من که تویی منزه و پاک گرداننده:..
غم تلخ بی تو بودن تا ابد پیشم می مونه
تنها موندن بی تو مرگه با تو بودن زندگیمه
کاش میدیدی زندگیمو لحظه لحظه عاشقیمو
کاش می موندی تو کنارم می دیدی دیوونگیمو
باورم کن باورم کن عشق پاک و باورش کن
لحظه ای با من بمونو این دل و تحملش کن
حسرت چشمهای نازت تا ابد با من می مونه
طعم اون لبهای گرمت هرگز از یادم نمی ره
"و عشق را
در پس آینه ای جستجو می کنم که سالهاست
غباری از غم بر چهره دارد "
" و تو را
تنها در خاطرم می یابم که سالهاست فراموشم کرده ای
و مهربانی را به دست قاصدک داده ای
و خودت در پی آن قاصدک
سرگردان هستی"!!!

و آنگاه که بودنت دلیلی بود برای ندیدنت
چه می دانستم که باید از همان لحظه از تو دل بکنم
و چه بی صدا و آرام اشک می لغزید
و چه بی رحم آن چشمانت بود که مرا نظاره می کرد
شب همه شب دعای من آه من و ثنای من
گریه ام از بهانه نیست مویه ام از زمانه نیست
حاجت من بدست توست قبله ی من بسوی توست
راه تویی چاره تویی بنده منم خدا تویی
باعث و هر سبب تویی پر زگنه فقط منم
بنده روسیه منم
آگه از این بشر تویی
خالق من فقط تویی
آن که گذشت ز خود منم چاره من فقط تویی
درد مرا دوا تویی خدا تویی خدا تویی
روزگاریست که آواره ام از کوی دلت
عاشقم چاره ندارم شده ام پیر درت
ای دریغا چه شد این حس من و عاقبتم
بار الها مددی کن که بیاید به برم
شب را صدا کردم
به من خندید ستاره ای کوچک
ابر آمد تا انتهای حضور ماند بارید بی پروا به روی پهنه ای وسیع
شب را صدا کردم
ابر جاری بود شب صدایم را نشنید آسمان صاف نشد پرنده در لانه ماند جغد خسته شد
ستاره کوچک ابر را راند
با صدای باد همراه شدم
قاصدک آمد قاصدک خندید
کاش از اول می دونستم تو کی هستی تو که اینجا منو کاشتی
تو که بی عذر و بهونه رفتی و تنهام گذاشتی
آره تو دوستم نداشتی یه تیکه سنگ تو دل داشتی
یه روزی تو بهار بودی واسه خزون این دلم
وقتی رفتی رهام کردی چاره نداشت طفلی دلم
فکر نکن بهت خوش می گذره زندگیت تلخه و سرده
همه این عشقا یه روزی می گذره دود می شه میره
اما از تو چی می مونه؟ یه آدم با قلبی سنگی
کسی که عشق و محبت نداره واسش یه رنگی
جسم سنگیت مال خودت مال اون عشق جدیدت
مال اون دستای سردی که به دنبالش می گردی
لیاقت تو همونه کسی که بی عشق مهمونه
تو رو میخواد واسه هوس سودی نداره این قفس
دور از توام اینک ولی یادت همیشه با من است
مهرت روان در سینه ام جایت کنارم خالی است
مهتاب شبهای دلم از عشق تو نورانی است
بی تو غروبم ناله است این ناله از بی تابی است
گرچه شدم آواره ات هر شب خراب خانه ات
سرمستم از شادابیت سر خوش ز شور و شادیت
گر من منم پس من نیم بی تو وجودم هیچ نیست
گر با منی من کس شوم باکی ز این گردونه نیست
دلم گرفته دلم با سیاهی شب انس گرفته
ستاره گان چشمک می زنند ماه تنها نیست
ستاره گان احاطه اش کرده اند
من تنهایم هواسرد است دلم تنگ است
صدای مبهمی از دور می آید
صدای سوت آن مرد نگهبان صدای باد
صدای زوزه ی سگهای سرگردان